تبليغاتX
خاطرات خیس

خاطرات خیس

(تقدیم به ورودیان 85 فقه وحقوق شهرکرد(فارسان

به نام خدای مهربون

سلام سلامی گرم گرم به تمام دوستان گلی که می اومدندو ما نبودیم

حدود یک سالی میگذره که ما نبودیم

یعنی بودیم اما انگار نبودیم

این یک ساله ما در حال انجام دادن خدمت مقدس سربازی بودیم که خدارو شکر تموم شد والان حدود چند ماهی هست که فارق شدیم

و حال تلاش برای زنده ماندن

و.....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 22:9  توسط raha  | 

مجنون

یک شبی مجنون نمازش را  شکست
بی  وضو   در   کوچه    لیلا   نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارق    از   روز     الثتش    کرده    بود
گفت  یارب   از   چه    خوارم  کرده ای
بر    صلیب    عشق    دارم    کرده ای
خسته  ام  زین  عشق  دلخونم   نکن
من   که   مجنونم   تو   مجنونم   نکن
مرد    این     بازیچه    دیگر     نیستم
این   تو    و   لیلای   تو    من  نیستم
گفت    ای     دیوانه     لیلایت     منم
در   رگت    پنهان    و    پیدایت    منم
   سالها    با     جور     لیلا      ساختی 
   من        کنارت       بودم     نشناختی
 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 21:34  توسط raha  | 

دلم

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
من دیوانه وغمخوار
نه بل ان خاک بر سر از راه به در
چه بگویم از شرح این دل بی افسار
ندانم اخر این دل من چه کم داشت
که چنین فتنه ای ز بهرمن به سر داشت
هان ای دل زاربگو
از بهر چه گشته ای چنین خوار بگو؟
تو همین میخواستی؟نه! همین میخواستی؟
 من ساده ،غمخوار را بگو
اخر ای مرد تو را عقلی بود
ای عقل اخر تو چرا
تو زه بهر چه
پی من و این دل بی افسار به راه افتادی
!نه!نه
این همه فتنه ز دل نیست
دل بیچاره فقط یادی کرد
او چشمها را یاری کرد
چه دانست که چنین فتنه زپی فتنه پرگیرد
چه دانست بیچاره!!!!
چشمها ،چشمها
این چشمها بودند که...
شبانه به دل یورش برده و عقل اتش می زدند
!ومن
ومن دست زنان و پای کوبان
چه سوختنی بود
انقدر سوختند و سوختندوسوزانددند که
 خود چشمها
دست به خاموشی اویختند
حال من،منه گمراهه عاشقه راه بیراهه
در راه بیراهه
بدون دل و عقل
با دوچشم پای در خاکستر
به کدام راه در بزنم
دری هست؟
هست در گشایی؟
دری هست
هست در گشایی
مرا نبود از اول
من اگر میبودم
که دو چشمم نمیرفتند
من اگر میبودم که دلم
دل بیچاره و سوخته ام
این چنین تنها وبی خدا نمی ماند
من اگر میبودم دلم در پی اسمان روی زمین پرپرنمی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 4:56  توسط raha  | 

وحشی بافقی

از     برای     خاطر    اغیار  خوارم   میکنی  
من چه کردم کاین چنین بی اعتبارم میکنی

روزگاری   آنچه  با    من   کرد   استغنای   تو   
گر   بگویم   گریه ها   بر    روزگارم       میکنی
 
گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگی است 
زان که هردم پیش جمعی شرمسارم   میکنی


گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار  
ای   که  منع   گریه  بی اختیارم  میکنی

گفته ای تدبیر کارت میکنم وحشی منال
رفت کار از دست  کی تدبیر کارم میکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 4:52  توسط raha  | 

آرزوی کودکی

از کودکی
آرزویم بود که ای کاش یک روز،فقط یک روز من پیش خدا بودم آن وقت می رفتم آن بالا ها وروی آن صندلی با شکوه می نشستم وبه آن مخمل قرمز تکیه میدادم واز روی میز کوچک مقابلم انگور می خوردم وآن وقت خدمتکارانم یکی پس از دیگری می آمدند ومی رفتند ودر مقابلم تعظیم می کردند. هرچیزی که می خواستم با یک اشاره برایم مهیا میشد ومن از آن بالا زمین و بندگانم را میدیدم واز روی
.رضایت لبخند می زدم واز اینکه اینها همه مخلوقات من هستند ودر برابر من ضعیف وناتوان

بعدها که بزرگتر شدم به آرزوهایم می خندیدم،بااین همه هیچ گاه آن وسوسه ی دوران کودکی دست از سرم برنمی داشت ، حتی همین الان هم گاهی آرزو می کنم که جای خدا باشم.این بار حتی بر یک هزارم ثانیه. نمی دانم می خواهم در آن مدت چه کاری بکنم. فقط فکر می کنم که خدابودن شیرین است، حتی اگر اینقدر کوتاه باشد،حتی اگر خبری از آن تاج و تخت نباشد ،حتی اگر هیچ کس تورا نبیند حتی اگر هزاران دشمن داشته باشی ، حتی اگرهیچ به حرفت گوش ندهد ،حتی اگر هیچ کس تورا بخاطر این همه نعمت شکر نگوید، حتی اگر همه بندگانت ازاین همه نعمتی که به آنها دادی هیچ استفاده ای نکنند ویا اینکه در راه آنچه که تو دوست نداری استفاده کنند ، حتی اگر عده ای باشند که خود رابجای تو بگیرند حتی اگر دوستان تو آنقدر جاهل باشند که از آنها شرمگین باشی ، حتی اگر در مقابلت به سجده می افتند برای معتبر شدن بین هم نوعانشان باشد. حتی اگر همه در حرف زدن فکر کردن و نوشتن تورا فراموش کرده باشند، چه برسد به قضاوت هایشان ، حتی اگر آنهایی که تورا می پرستند پرستش رابی آبرو کرده باشند.

.آری در خدا حل شدن شیرین است حتی همان یک هزارم ثانیه. مراتا ابد غرق در سرور ومستی می کند

حالا خدا نشدم......ولی خلیفه خدا هستم .زمین ملک من وهرآنچه در آن است دارایی هایم است هرچند که رویای خدایی رااز سرم نبرد. ولی خلیفه خدابودن هم دست کمی از خدایی ندارد چه این که می شود خیلی بیشتر از این ها به خدا نزدیک شد....نمی شود؟! ولی این زمین کوچک واین همه خلیفه خوب. خوب تو خلیفه خدای خودت باش. توفقط باش آنقدر که روزی خدایی شوی. می شود چون این وعده خداست، به بهترین آفریدگانش.
...سخت است 
نویسنده:خ.ح
....................................................................................................................

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 13:24  توسط raha  | 

13

سیزده را به در همه عالم امروز از شهر من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 0:12  توسط raha  | 

تقدیم به شما دوستای گل

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 5:48  توسط raha  | 

همکلاسی

سلام
سلام و صد سلام
به هر چی بچه باحال و با مرامه
ما که فعلا,البته فقط فعلا خوبیم .اما نه زیاد فقط با سیلی اره همون
چند روزی هست که دوباره برگشتیم به غم کده فارسون یا(دهکده فارسان)این جوری بهتر شد
خلاصه خوبه که جای شما ها خالیه دی گه شماها هم با ما غصه نمیخورید
قراره فردا بریم کلاس بعد از ۳۰روز الافی البته فقط از دوره ما دو نفریم منو اوس جواد
خیلی حال گیریه
همه همکلاسی ها تموم کردن و رفتن البته همه که نه یه ۱۰ نفری میشیم فعلا فقط ما دو نفر هستیم
گفتم همکلاسی (آه) همکلاسیهای عزیز
چقدر جای خالی اونا رو توی دلم توی دانشکده حس میکنم کاش باز اونا رو میدیدم
خداییش خیلی دلم واسه دیدنشون تنگ شده خیلی
گر چه زیاد با همشون خوب نبودم اما به هر حال بازهم واسم عزیزن
بعضی از اونامثل خواهر بودن واسم
...چه قدر خاطره ازشون توی ذهنم هست خوب ,بد, تلخ ,شیرین بیشتر خوبی هاشون یادمه تا
الن کجان چیکار میکنن؟یعنی اونا هم به فکر ما هستن؟یادی از ما میکنن؟
خدامیدونه
به هر حال امیدوارم همیشه هر کجا که هستند همیشه خوشبخت وسرسبز باشن
ما کوچیک همه اونا هم هستیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 5:36  توسط raha  | 

آخرین سفر

اشک اشک اشک
چه بگویم از تو ای دل ویرون شده تا یادمه همیشه خراب بودی حالا خراب تر شدی 
خراب شو که از دار این دنیا فقط ویرونی نسیب خودمو خودت شده  
تو بگو دلم من بدشانسم یا تو
تو داری میسوزی یا من
من دارم زه داغ تو میسوزم.تو زه داغ کی؟
دیگه فایده نداره دلکم
.اره بلورکم بسوز که سوختن حق خدمو خودته
!!!!!دیدی
نه تو ندیدی من دیدم
من دیدم اما تو میسوزی
اگه خودت میدیدی دیگه چیکار میکردی
من خودم دیدم که یکی یکی
دونه دونه همه رفتند 
چقدر همه مهربون شده بودند
این رسمه سفره
....سفره که همه چیز رو
نمیدونم دارم چی میگم بیخیال بابا
بذار همشون رو تو دلم دفن کنم
البته اگه دلی مونده باشه
این شعررو تقدیم میکنم به همتون اره همتون
خدا همیشه همراهتون

گریز و درد

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پراز درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را
بر اشک های دیده زه لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

رفتم مگو،مگو که چرارفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تووسوز سازما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح
برون افتاده بود به یک باره راز ما

رفتم که گم شوم چویک قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شب رنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
ازخنده های وحشی طوفان گریختم
ازبستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
.دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 ......................................فروغ فرخزاد...

به خدا میسپارم خودم و خودت رو
خواهش میکنم ازت فراموشم کن انشا الله که خوشبخت بشی
قول بده بهم که جدی و محکم بخونی واسه ارشد

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 23:6  توسط raha  | 

خواب

خواب دیدم
:در خواب  با خدا گفتگو کردم

خدا گفت :پس میخواهی با من گفتگو کنی

:گفتم اگر وقت داشته باشی،خدا لبخند زد و گفت
زمان من ابدی است
.چه سوالی از من در ذهنت داری

چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب مکند؟

خدا پاسخ داد:این که انها از بودن در دوران کودکی معلول میشوندو عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند

این که سلامتیشان را صرف به دست اوردن پول میکنند
وبعد پولشان را صرف به دست اوردن سلامتیشان

این که با نگرانی نسبت به اینده
زمان حال فراموششان میشود،انچنان که دیگر نه در اینده زندگی میکنند ونه در حال

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبودند

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم؟
به عنوان خالق انسانها،می خواهیدآنها چه در سهایی رااز زندگی یاد بگیرند
:خدا با لبخندپاسخ داد
یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
با بخشیدن،بخشش یاد بگیرند
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانند زخمی عمیق در دل کسانی ایجاد بکنند که دوستشان دارند
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابد

یاد بگیرند که،ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند
اما
بلدنیستند احساسشان را ابراز بکنندیا نشان دهند

یاد بگیرندکه میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه بکنند و ان را متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران را بخشید،بلکه خودشان را هم باید ببخشند

.خاضعانه گفتم

از این که وقتتان را به من دادید متشکرم
ایا چیز دیگری هست که شما دوست دارید بندگانتان بدانند
:خداوند لبخند زد وگفت

فقط بدانند که من اینجایم
                              همیشه  

چه بنده خدایی این رو سروده خودم هم نمیدونم
اما واسه من که خیلی جالب بوددستش ندرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:14  توسط raha  | 

نصیحت سنایی

عاشق     مشوید   اگر    توانید           تا   در غم  عاشقی   نمانید

این عشق به اختیارکس نیست           دانم  که  همین  قدر  بدانید

هرگز      نبرید     نام     عاشق          تا  دفتر    عشق  بر  نخوانید

اب      رخ     عاشقان     مریزید          تا اب    زچشم   خود  نرانید

معشوقه    وفای   کس     نجوید         هر چند  زدیده  خون چکانید

این است سخن  که   گفته   امد         گر نیست درست بر مخوانید

بسیار        جفا     کشید    اخر          او را به  مراد    او     رسانید

این  است   نصیحت      سنایی           عاشق   مشوید  اگر  توانید

................................................................................................(سنایی)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:56  توسط raha  | 

؟؟؟؟؟؟؟

  

سلام سلامی از جنس خاک و غربت
سلامی سر تاپا درد و حسرت
باز ما برگشتیم اما این باردیگه لنگ لنگیم دیگه حسی واسه راه رفتن هم نمونده
نمیدونم چی بگم از کی بگم از کجا بگم اصلا چیزی نمونده که بگم
وقتی اومدم دیگه خیلی دیر شده بود اینقدر دیر که دیگه گلهایی که دوستان هدیه میگذاشتن همه خشکیده بود و باد اونها رو با خودش به ته این دنیای مجازی برده بود
وقتی اومدم  به جز چند تا ردپای ناشناس دیگه چیزی نبود همه رفته بودند
دیگه چیزی واسم نمونده بود ابجی مهربون ما هم که همیشه به ما سر میزد و ما رو تنها نمیگذاشت اون هم پرید نیلوفر جان امیدوارم که همیشه موفق و پیروز باشی شرمندتم که نتونستم بهت سر بزنم واست از اون بالاها طلب بهترین ها رو دارم
اما
:اما از تو بگم از تو
یه روز پشت یه ماشین نوشته بودن که (زیبا رویان بی وفایند) اون روز چند  وقتی از نامردی تو میگذشت
دقیقا یادم نیست چند روز بود اما میدونم زیاد نبود
کاش این جمله رو زودتر از اینها میخوندم و زودتر معنی اون رو درک میکردم
اما حالا دیگه خیلی دیر شده خیلی
بابا گفتند نامرد اما دیگه نه اینقدر انگار نه انگار که تو به ما قولی داده بودی یعنی تو همیشه توی زندگیت اینقدر خوش قولی یا این که خوش قولیت فقط نسیب ما شده
و مهربونیت نسیب دیگری
نمیدونم چی بگم نیدونم
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 13:7  توسط raha  | 

وداع

سلام با مراما
(سلام لوتیا(شماهایی که همیشه به یاداین حقیربودید و سری به این کلبه سوخته میزنید
امیدوارم همیشه خوبه خوبه خوب باشین همیشه که حتما هستین
اما من امشب نه زیاد حالم خوب نی
امشب شب اخر اقامتگاه ما اندرون خوابگاهه تکوتنها که نه اما حدودا ۷یا۸ نفرهستیم همه با رو بندیلها رو جمع کرده و پریدن اما هنوز عطر وجودشون سرو صدا هاشون توی گوش خوابگاه هست
اما خوابگاه بوی غریبی میده ادم حس خفگی بهش دست میده انگارتوی زندون نشستی اگرچه عصری با دوتا داداشا رفتیم پارک و جاتون خالی اخرین قلیون این شهر رو با یه کم تنباکوی غصه دودکردیم اما باز هم افاقه نکرد هنوزهمون حال و هوا وجودداره
امروز اخرین امتحان بود که فکر کنم اساسی گند زدم حقوق اساسی بود
همیشه از اخرین امتحان و اخرین شب خوابگاه بدم میومد  اخرین امتحان دیگه حس خوندن نیست ادم همش به فکر رفتنه تازه هر سال زودتر از بقیه تموم میکردیم اما امسال جزءاخریها شدیم شب اخر هم ادم اصلا خوابش نمیبره به هر طرف که نگاه میکنی یاد یکی از بچه ها می افتی و دلت زار میزنه
ما سه نفر طبق رسم همیشگی یه شب بعد از اخرین امتحان خوابگاه میمونیم و روزش هم به پارک میریم زیر درخت توت همون درختی که توی این سه سال همیشه زیراون مینشستیم میشینیم و یه مرور کلی میزنیم به عمر بر باد رفتمون
امروز واسه اخرین بارتوی خیابون جلوی دانشکده قدم زدیم به یاد و افتخار تمام اون روزهایی که با بچه ها طول اون رو طی میکردیم چه با خنده و چه با غصه و چه با امید این که یکی رو ببینیم یکی رو نه هر کسی
چندروزپیش ترم بالایها جشن فارق التحصیلی داشتن نبودین ببینید که چطوری ابرها کم اوردن
ما اولش فقط میخندیدیم اما اخرهاش ما رو هم اب برد بادیدن داش مهرداد مون کسی که سه سال با هم بودیم با هم میگفتیم میخندیدیم حالا داشت میرفت کوله بارش بردوش چشمهایش پرخروش پرخروش که چه عرض کنم  
حواسش به ما نبود یه باره از پشت پنجره چشمش به ماافتاد اومدبیرون توچشماش پر از ابر بود به محض دیدنش یه باره چشمام فوران کرد اصلانمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم قلبم داشت میسوخت دستم رو گرفت صدای قلبش رو میشد از تو چشماش هم دید داشت اتیش میگرفت دستش خیلی داغ بود خیلی، داش مهرداد امیدوارم همیشه شاد و سر سبز باشی زیر سایه حق بدون همیشه به یادت هستیم ممکنه کسی رو که باهاش خندیدیم فراموش کنیم اما کسسی رو که براش گریه کردیم رو هرگز
عزیزدلم حامد هم امروز عصری رفت واسه شیراز چقدر سرد اصلا نفهمیدم که چطوری شدیادمه سال قبل موقع رفتن حال و هوای دیگه ای داشتیم حامدجون الان دارم نبودت رو حس میکنم با مرام خیلی میخوامت
خلاصه همه رفتند کسی با ما نموندش ما هم میریم فردا صبح کوله بارم خیلی سنگین شده امسال موندم که چطوری باید ببرمشون شاید خیلی هاشون رو گذاشتم
همین جا و رفتم اما بایدخیلی چیزها رو با خودم ببرم  بی وفایی رو تنهایی رو یاد طرف رو همین یکی بسه واسه تابستون،فکر کنم تا اخرنتونم با همین هم کنار بیام
امسال سال بدی بود خیلی بدجور تموم شد بد اینقدر بد که دیگه حسی واسه اشک ریختن نیست (گل که بودهیچی سبزه رو هم اوردن زدن کنارش)ما خودمون داشتیم می سوختیم که اخباری هم به گوش رسید از بد قولی... فقط دوست دارم زودتر برم از اینجا
فرار کنم هر چندمیدونم بعد ازچندروز دلتنگ میشم اما باید رفت باید از اینجا دوربشم از این دیر خرابات
باید برم و سرخودم رو گرم کنم به کار تا شاید یه کم ارومتر بشم تابستون میرم سر کار شاید کمتر بتونم بیام و اپ کنم اما حتما سری میزنم به خاطراتی که هر روز گرد اشک روشون میشینه
شما عشقی ها رو هم فراموش نمیکنم امیدوارم که شما هم ما رو به دست باد نسپرید
فدای هر چی ادم با مرامه

 میخواهم بروم سر به سرم نگذارید             گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

میخواهم به پابوسی باران برم             اسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

اینقدر ائینه ها را به رخ من نکشید        اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی ابی تر از ائینه گرفتارم کرد        بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 5:18  توسط raha  | 

اعتراف نامه

ای دادو بیداد از امروز دوباره شروع شد؛

داریم میرم به سوی اوارگی

اره میرم به سوی فرجه؛

!!!ای خدا دوباره شروع شد با التماس جزوه پیدا کردن و کپی گرفتن

چقدر سخته خدا ؛مو به تن ادم سیخ میشه، دوباره باید یک ماه درس ،درس و درس

شبها باید تا صبح رو کتابها هی چرت بزنم و روزها بدتر

دوباره باید به غلط کردن بیفتم و طبق معمول دوباره تصمیم کبری( من حتماباید ترم بعدی از اول ترم شروع کنم و نذارم که یه کوه بشن) اما کیه که عمل کنه همین

...که چشم به روشنایی افتاد کدوم تصمیم

.کی یادش میمونه که قرار بود چی بشه

وقتی که سخت میگذره؛

وقتی که به کتاب نگاه میکنی و میبینی،ای دادوبیداد چه خبره

نگاه میکنم به دیوار اتاق و دعای قبل از مطالعه رو صرف میکنم وبا خودم میگم ای کاش،ای کاش سر کلاس میرفتم

.ای کاش سر کلاس گوش میدادم به استاد

اما دیگه دیر شده؛

ملخک

حالا باید بکشی ، اون موقع که سه چهار ماه الاف میگردی ، اون موقع که تا صبح بیدار میمونی و مسخره بازی در میاری (هفت خبیث میزنی)وفردا خواب میمونی و به کلاس نمیرسی یا اگه هم سر کلاس حاضر میشی!!! همون حاضر نشدن خیلی

!!!بهتره

یه روز هم که سر حالی و کبکت خروس میخونه

هیچی دیگه؛

.کلاس رو بیخیال ،بریم چشمه قلعه صفا

.دیگه به این قسمت داستان فکر نمی کنی نه،اره حقته باید بکشی

تو این مدت اونقدر یه جا بشین و در س بخون که راه رفتن یادت بره

بی خوابی بکش تا ادم بشی

هر چند که ادم شدن تو کارت نیست ،الان ۶ترمه که داری این کار رو میکنی

 اخه چقدر الافی ،چقدر تو خوابگاه مسخره بازی در اوردن تا کی

!!!!!.انگار که نه انگارسال بعد امتحان ارشد داری ادم شو دیگه

!!!!!!!!!!!!!!!اح هر چی خوشی کردیم پرید ،داش

واسه تمام دوستانی که توی این دوران به میدون میرن ارزوی موفقیت دارم

:کوچیک شما

 raha

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 4:25  توسط raha  | 

عشق تلخ

سلام به همه دوستان گل گلم

ممنون که به ما افتخار می دهید

.این بار می خواهم داستان عشق بهترین دوستم رو واستون تعریف کنم

داستان عشق دوست جگر سوخته عاشق دربه در که زمانی ارزش عشق رو درک کرد که دیگه خیلی دیر شده بود

ما سال سوم دبیرستان بودیم که اقای(دوستم) گفت که یه دختری از روستای خودمون براش پیغام داده که دوسش داره ابتدای کار این ما باور نکرد و زیر بار نرفت اما دختره دست بردار نبود خلاصه به هر زحمتی بود مخ این دوست ما رو زد که با هم رابطه داشته باشن به عنوان یه دوست تا شاید این جوری یه کاری بکنه خلاصه یه مدتی به همین منوال گذشت تا این که  باز هم زد زیر همه چی و گفت که من اصلا دوست ندارم از همین هم میترسد

می ترسید که به دختره دل ببنده بعد از یه چند وقتی که از هم جدا شدن دید که نه انگار توی دلش یه خبرهایی هست و انگار که دلش واسش تنگ شده خلاصه به هر صورتی بود باز هم رابطه برقرار شد اما این بار دیگه هر دوشون مایل بودن اما  قصه ما باز هم زیاد نرفته بود توی عمق

که باز هم زد زیر همه چی دختر بیچاره هم که دیگه راهی واسش نمونده بود به ما زنگ زد که مامانم گوشی رو جواب داد و بعد از بازپرسی و پیچوندن مامان ما به ما رسید اون سال من میخواستم کنکور امتحان بدم و اونم گفت که میخوام ازش کمک بگیرم که راضی شد

به هر صورت به ما گفت که برم با اون صحبت کنم و راضیش کنم که با اون اشتی کنه من هم که از جریان  با خبر بودم بهش گفتم که اون جوابش همونه که بهتون گفت اما باز هم اصرار کرد که این یه بار رو هم بگم و ما قبول کردیم من که میدونستم  واسه چی با اون صحبت نمیکنه اون به این دلیل دورش رو

... خط کشیده بودکه

در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:17  توسط raha  | 

تفاوت بالا با پایین روی کره خاکی

سلام دوستان
امیدوارم هر کجا که هستید همیشه پایدار وسر بلند باشید
خیلی وقت بود میخواستم اپ کنم اما مطلب خاصی به ذهنم نمیرسید
امروزه به هر وبی سر بزنی یا از عشق میگن یا از جدایی به ندرت هم از وصال
من می خاستم این بار یه مطلبی متفاوت بنویسم 

 که دیشب جور شد البته با یه کم ناراحتی

حتما بخونید ونظر بدید  مطمین باشید که ضرر نمیکنید از خوندن این مطلب وببینیدکه

.از کدوم دسته هستید


دیشب ما به همراه یکی از دوستان رفته بودیم بیمارستان به عیادت یه پیرمرد
که تو پای اون یه کم خون مردگی ایجاد شده بود و به حمدالله دیگه خوب شده بود
اون پیرمرد من رو نمیشناخت و من هم اون رو اولین بار بود که میدیدم از اقوام دوستم بود
زمانی که به دیدنش رفتیم خیلی خوشحال شد  پیرمرد خیلی مهربون و زجر کشیده ای بود
از صورتش میشد این رو فهمید مو ها ی سر و صورتش سفید یه دست بود خیلی زیبا
وقتی که فهمید من توی این شهر دانشجو هستم بیشتر خوشحال شد و گفت که حتما باید
من یه بار برم خونشون خلاصه داشتیم صحبت میکردیم که
یه باره
داماد و دخترش اومدن دخترش فرهنگی بود و شوهرش هم فوق داشت اما دیگه نپرسیدم
که توی چه رشته ای داماده همین که وارد شد و بعد از حال و احوال پرسی
نه گذاشت ونه برداشت
:گفت که

 .مگه من نگفتم برو قطعش کن و خودت رو راحت کن
اون جا بود که من کوپ کردم اول میخواستم جوابش رو بدم ولی جلوی خودم رو گرفتم
.هیچی نگفتم

.هرچند بعدا پشیمون شدم و با خودم گفتم که ای کاش جوابس رو میدادم

 حالا به فرض یه ادم تحصیل کرده اومده بود عیادت مریض
پیرمرد به محض این که این حرف رو شنید وا رفت
دیگه هیچی نگفت روحیه اون کشید پایین
اقا داماد نه یه بار نه دوبار پشت سر هم هی تکرار میکرد

(...اره باید پات رو .اره باید )
دختر پیرمرده هم هیچی نگفت ماشاالله انگار که نه انگار  باباش بود
فکر کنم اصلا تو فکر این چیزا نبود
من دیشب تفاوت بین زجر کشیده با کاخ نشین رو فهمیدم
فهمیدم که بعضی از ادمها که فقط ادعای خوب بودن رو میکنند چقدر بی رحم هستند
فقط اسم خدا رو میارن و اصلا از خدا هیچ ترسی ندارند
...اون باید به جای روحیه دادن وامیدوار کردن پیرمرد

 خدا میدونه با دل پیرمرد چیکار کرد
وقتی اقا داماد میخواست تشریف ببره
پیرمرد نگاهش کرد و گفت
.اگه به خاطر این پام بمیرم باز اون رو قطع نمیکنم
بعدش هم ما برگشتیم خوابگاه اما درب و داغون تا اخرای شب همش به اون فکر

.میکردم

حالا دوستان شما قضاوت کنید من حق داشتم اون جوری ناراحت بشم یانه
این رو هم بگم اقا داماد اینقدر پست ومقامش بالا بود که بتونه واسه اون هر کاری بکنه
.اقا داماد هیچی اون دخترش چی اون که پیر مرد بزرگش کرده بود

:خدایا

.چی میتونم بگم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 23:27  توسط raha  | 

برگ زرد

ارد بزرگ :

شکایتی برگ زرد از درخت ندارد چون می داند راه دیگری جزء جدایی نیست راهی که هر ادمی نیز روزی به ان می رسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:56  توسط raha  | 

پندهای زیبا

جبران خلیل جبران : شما دل به یار خود بسپارید ولی نه برای نگه داری ان

                      .زیرا فقط گرمی زندگی است که میتواند دل ها را حفظ کند

.لافونتن : قلب زن پرتگاهی است که عمقش را نمیتوان تخمین زد

.بایرون : افخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون

.بردون : با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما میشد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 21:21  توسط raha  | 

پند های زیبا

.کریستف مارلو : مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی

.کامپ پل : چشمان زیبای اشکبار از لبخند زیباتر است

.فردریش نیچه : ایا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود

             .ایا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی کرد

در زن دیر زمانی است که برده ای وخودکامه ای نهان گشته انداز این رو

.زن را توان دوستی نیست او عشق را میشناسد وبس

.ارد بزرگ : بی گمان اولین بار اخرین بار نخواهد بود

کالوس کاستاندا :هیچ چیز عوض نمیشود شما دیدتان را عوض کنید

                      . رمز کار این است

سی فوستر : همین قدر که برای بدست اوردن ارزوئی اراده کنیم

                 .یک گام بلند در راه نیل بدان بر داشته ایم

            

      تقدیم به کسانی که در حادثه عشق ایستاده سوختند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 4:15  توسط raha  | 

پرواز بیاموز

3Jokes Love (5) 

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

دربن بست هم راه اسمان باز است

... پرواز بیاموز

(شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 5:35  توسط raha  | 

لحظه های بی کسی

سلام خدا

خدای مهربون قلب های با صفا

 اهای خدای خورشید و ماه ستاره های خوشکل اسمونا

خدای هر چی عاشقه

هر کی دلش گرو شقایقیه

خدای لحظه های بی کسی

اهای همدم شکسته دل

اهای سنگ صبور غصه ها

اره دوباره من همون دیوونه گم کرده راه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:14  توسط raha  | 

گل من

3Jokes Love (1) 

از خدا خواستم که اشک رو از چشمام نگیره

تا هر وقت که اسم تو از یادم میره

چشمام ببارن و دلم اتیش بگیره

 که گل اسمت تو وجودم

غنچه کنه و هرگز نمیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط raha  | 

عشق...عشق...عشق

3Jokes 28

:عشق...عشق...عشق

یعنی ارمیدن " چشمها بسته با دل گل رو چیدن

:عشق...عشق...عشق

یعنی رهایی "   بی تو زندگی نداره صفایی

: تو ... تو ... تو

یعنی گل باغ" کردی دل ما رو زه دوری داغ

:من... من... من

یعنی بلبل مرده " که فقط غصه خورده

:غم... غم... غم

یعنی همراه من" ستاره شبهای سیاه من

:غریبه...غروب...غربت

یعنی سلام بدون لکنت"هنوز دلم نکرده به اون نگاهت عادت

:غروب...غروب...غروب

یعنی پایان راه" اخرش نکردی به ما یه نگاه

:غربت...غربت...غربت

یعنی جدایی" خدایا کی میدهی به ما نوید رهایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:50  توسط raha  | 

عشق

3Jokes 21

 :عشق

یعنی دویدن

دویدن اما هرگز نرسیدن

دیدن پایان راه اما هرگز نچشیدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:34  توسط raha  | 

تو ندیدی

 

ندیدی من چه بی صدا رفتم

                           رفتم ازبی وفایی

                            شکستم

رفتم تا چشماتو از یاد ببرم

                 هر چی گفتی

                           هر چی گفتم

همه رو به دست باد بسپرم

                            

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 22:0  توسط raha  | 

سیب سرخ

                                                     

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید ورفت

                                                         عاشقی های مرا باور نکرد.

                                                         عاقبت بر عشق من خندید ورفت.

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

                                                         با غم هجرش مدارا میکنم.

                                                          گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 21:0  توسط raha  | 

خداحافظ

خدا حافظ

           خداحافظ

برای تو چه اسان است

ولی قلب

          قلب من از این واژه لرزان است

خدا حافظ برای تو شگون داشت

برای من غم صد اسمون داشت

برای من که محتاج تو بودم

شکست

           و حسرت

                       و  درد

                                و جنون داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:54  توسط raha  | 

چه خوشبختند انهایی که هر روز میتوانند

چشمان قشنگ تو را ببینند

نمیدانم اتش دوست داشتنت مرا خواهد سوزاند؟

نمیدانم تو خاکسترم را بر باد خواهی داد یا  نه ؟

ولی حتی هنگامی که باد ارام گرد خاکسترم را روی خاک گسترد

باز هم در ان خاکستر این جمله نقش میبندد که:

                دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:29  توسط raha  | 

سرگذشت سه تفنگدار

 

              

                                روح الله          جواد         محمد

چه زود می گذرد انگار همین دیروز بود(۳۰شهریور۸۵)

اری از این روز بود که زندگی ما برگ تازه ای خورد زمانی که با یک دنیا امید و ارزو وارد دانشگاه شدیم

بعد از چند ماه انتظار کشیدن

دوست ندارم اولین پلان ورودم رو یا ورودمون رو تشریح کنم چون یه کم بیشتر از خیلی تلخ بود

سه تفنگ دار شامل گروه سه نفره ای بود به نام های محمد صالح "جواد وخودم(روح الله(رها)) که من وجواد با هم هم شهری بودیم که از سالها قبل همدیگر رو     می شناختیم یا بهتر بگم فامیل و همسایه که از خوش شانسی یه جا قبول شدیم.

که پس از ورودمون با محمد اشنا شدیم صمیمیت ما ان قدر زیاد شد که برای هم مثل سه داداش شدیم

و معروف شدیم به سه تفنگدار که حضرات میگفتند عقد شما سه نفر رو توی اسمونا بستن

۳ تا ادم متفاوت که در قید و بند هیچ چیز و هیچ کس نبودیم فقط به فکر خوش گذرونی وشاد بودن طوری که ترم۱و۲ دانشگاه جزء خاطره انگیز ترین سالهای عمر هر سه ما محسوب میشه به قدری بی خیال همه چیز شدیم که بهمون میگفتن ...

واقعا چه زود گذشت ما ورودیان اول این رشته بودیم دانشگاه شهرکرد تازه اون سال (۸۵)بود که این رشته  رو می گرفت و کلاسهای اون توی دانشکده هنر فارسون برگزار میشد دیگه خودتون تصور کنید که چی شد هنر در کنار فقه وحقوق "ابتدای ورودمون که با مخالفت دانشجویان هنری روبه رو شدیم (چشمتون روز بد نبینه)یه جو خیلی عجیبی به وجود اومده بود(یا اوردن)

واسه ما که غریب بودیم و اولین ورودی سخت بود اما واسه هنری ها خیلی سخت تر که به ما میگفتند {مهمانان امروز وصاحب خونه های فردا }

دیگه کاری بود که شده بود نه تقصیر ما بود نه تقصیر دانشجویان هنری

ما که بی خیال بودیم چون که اونا دانشجو بودن ما هم همین جور

اگه اونا درس خوندن ماها شاید از اونا بیشتر خونده بودیم اما کار سرنوشت بود. ما کم کم با بچه های هنری رابطمون خوب  شده بود چون که تقریبا مثل خودشون بودیم از لحاظ رفتار

و انگار که نه انگار ما خدایی نکرده فقه وحقوق میخونیم بگم که ما سه نفر 

هیچ کدوم علاقه ای به این رشته نداشتیم اما به هر صورت ادامه دادیم تا حالا که ترم۵ هستیم وداریم میریم ترم۶

خلاصه سال اول ما هم رشته ای ها رو چلوندن توی یه اتاق که راحت تر باشیم و از سرو صدای ساز وتنبک در امان باشیم توی اون اتاق هم واسه ما سه نفر سخت بودو هم واسه بقیه چون ما تا صبح بیدار میموندیم وبقیه میخواستن درس بخونن و بخوابن .

اما ترم ۳ خدا رو شکر جدا شدیم ورفتیم توی یه اتاق ۴ نفره که هم ماراحت شدیم هم بقیه

اگه ما سه نفر همدیگه رو نداشتیم توی این شهر (ای دریغا شهر ...)حتمادیوونه میشدیم .خب هم کلاسی های خوبمون رو هم فراموش نکنیم همکلاسی های عزیزتر از جونمون

 همکلاسی هایی که جزء خودشون به کس دیگه ای فکر نمیکردند همکلاسی هایی که وقتی به یکی سلام میکردی یا بااون چند کلمه حرف میزدی توی خوابگاه اون بدبخت رو سوژه قرار میدادن

طوری که دفعه بد اگه نگاش میکردی از ترس میمرد و وقتی به طرفش میرفتی فرار میکرد البته همشون این خصلت خوب رو نداشتن  یه چند نفری بیش نبودند چی بگم" نگم بهتره"اما امیدوارم که یه روز بفهمن که با احساسات مردم چیکار میکردند .

...بهتره یه کم  از اردوهامون  واستون بگم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:49  توسط raha  | 

کمک کن

کمک کن کمک کن بستری از گل بسازیم

برای خواب معصومانه عشق

کمک کن بستری از گل بسازییم

برای کوچ شب هنگام وحشت

کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه

برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه

برای زخم شب مرحم بسازیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 19:32  توسط raha  |