تبليغاتX
خاطرات خیس
خاطرات خیس

(تقدیم به ورودیان 85 فقه وحقوق شهرکرد(فارسان


آخرین سفر

اشک اشک اشک
چه بگویم از تو ای دل ویرون شده تا یادمه همیشه خراب بودی حالا خراب تر شدی 
خراب شو که از دار این دنیا فقط ویرونی نسیب خودمو خودت شده  
تو بگو دلم من بدشانسم یا تو
تو داری میسوزی یا من
من دارم زه داغ تو میسوزم تو زه داغ کی؟
دیگه فایده نداره دلکم
.اره بلورکم بسوز که سوختن حق خدمو خودته
!!!!!دیدی
نه تو ندیدی من دیدم
من دیدم اما تو میسوزی
اگه خودت میدیدی دیگه چیکار میکردی
من خودم دیدم که یکی یکی
دونه دونه همه رفتند 
چقدر همه مهربون شده بودند
این رسمه سفره
سفره که همه چیز رو
نمیدونم دارم چی میگم بیخیال بابا
بذار همشون رو تو دلم دفن کنم
البته اگه دلی مونده باشه
این شعررو تقدیم میکنم به همتون اره همتون
خدا همیشه همراهتون

گریز و درد

رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق اتشین پراز درد بی امید
در وادی گناه وجنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پرحسرت تو را
بر اشک های دیده زه لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم

رفتم مگو،مگو که چرارفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تووسوز سازما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نور صبح
برون افتاده بود به یک باره راز ما

رفتم که گم شوم چویک قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شب رنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
ازخنده های وحشی طوفان گریختم
ازبستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
.دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

 ......................................فروغ فرخزاد...

به خدا میسپارم خودم و خودت رو
خواهش میکنم ازت فراموشم کن انشا الله که خوشبخت بشی
قول بده بهم که جدی و محکم بخونی واسه ارشد

شنبه سوم بهمن 1388  توسط raha  |

 

خواب

خواب دیدم
:در خواب  با خدا گفتگو کردم

خدا گفت :پس میخواهی با من گفتگو کنی

:گفتم اگر وقت داشته باشی،خدا لبخند زد و گفت
زمان من ابدی است
.چه سوالی از من در ذهنت داری

چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب مکند؟

خدا پاسخ داد:این که انها از بودن در دوران کودکی معلول میشوندو عجله دارند که زودتر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران کودکی را می خورند

این که سلامتیشان را صرف به دست اوردن پول میکنند
وبعد پولشان را صرف به دست اوردن سلامتیشان

این که با نگرانی نسبت به اینده
زمان حال فراموششان میشود،انچنان که دیگر نه در اینده زندگی میکنند ونه در حال

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبودند

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم
بعد پرسیدم؟
به عنوان خالق انسانها،می خواهیدآنها چه در سهایی رااز زندگی یاد بگیرند
:خدا با لبخندپاسخ داد
یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما میتوان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند
با بخشیدن،بخشش یاد بگیرند
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانند زخمی عمیق در دل کسانی ایجاد بکنند که دوستشان دارند
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التیام یابد

یاد بگیرند که،ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که کسانی هستند که انها را عمیقا دوست دارند
اما
بلدنیستند احساسشان را ابراز بکنندیا نشان دهند

یاد بگیرندکه میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه بکنند و ان را متفاوت ببینند
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران را بخشید،بلکه خودشان را هم باید ببخشند

.خاضعانه گفتم

از این که وقتتان را به من دادید متشکرم
ایا چیز دیگری هست که شما دوست دارید بندگانتان بدانند
:خداوند لبخند زد وگفت

فقط بدانند که من اینجایم
                              همیشه  

چه بنده خدایی این رو سروده خودم هم نمیدونم
اما واسه من که خیلی جالب بوددستش ندرده

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388  توسط raha  |

 

نصیحت سنایی

عاشق     مشوید   اگر    توانید           تا   در غم  عاشقی   نمانید

این عشق به اختیارکس نیست           دانم  که  همین  قدر  بدانید

هرگز      نبرید     نام     عاشق          تا  دفتر    عشق  بر  نخوانید

اب      رخ     عاشقان     مریزید          تا اب    زچشم   خود  نرانید

معشوقه    وفای   کس     نجوید         هر چند  زدیده  خون چکانید

این است سخن  که   گفته   امد         گر نیست درست بر مخوانید

بسیار        جفا     کشید    اخر          او را به  مراد    او     رسانید

این  است   نصیحت      سنایی           عاشق   مشوید  اگر  توانید

................................................................................................(سنایی)

 

دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط raha  |

 

؟؟؟؟؟؟؟

این پست یه مدتی به دلایلی پاک شده تا بعدها

  

چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  توسط raha  |

 

وداع

این هم مثل پست بالایی

یکشنبه هفتم تیر 1388  توسط raha  |

 

اعتراف نامه

ای دادو بیداد از امروز دوباره شروع شد؛

داریم میرم به سوی اوارگی

اره میرم به سوی فرجه؛

!!!ای خدا دوباره شروع شد با التماس جزوه پیدا کردن و کپی گرفتن

چقدر سخته خدا ؛مو به تن ادم سیخ میشه، دوباره باید یک ماه درس ،درس و درس

شبها باید تا صبح رو کتابها هی چرت بزنم و روزها بدتر

دوباره باید به غلط کردن بیفتم و طبق معمول دوباره تصمیم کبری( من حتماباید ترم بعدی از اول ترم شروع کنم و نذارم که یه کوه بشن) اما کیه که عمل کنه همین

...که چشم به روشنایی افتاد کدوم تصمیم

.کی یادش میمونه که قرار بود چی بشه

وقتی که سخت میگذره؛

وقتی که به کتاب نگاه میکنی و میبینی،ای دادوبیداد چه خبره

نگاه میکنم به دیوار اتاق و دعای قبل از مطالعه رو صرف میکنم وبا خودم میگم ای کاش،ای کاش سر کلاس میرفتم

.ای کاش سر کلاس گوش میدادم به استاد

اما دیگه دیر شده؛

ملخک

حالا باید بکشی ، اون موقع که سه چهار ماه الاف میگردی ، اون موقع که تا صبح بیدار میمونی و مسخره بازی در میاری (هفت خبیث میزنی)وفردا خواب میمونی و به کلاس نمیرسی یا اگه هم سر کلاس حاضر میشی!!! همون حاضر نشدن خیلی

!!!بهتره

یه روز هم که سر حالی و کبکت خروس میخونه

هیچی دیگه؛

.کلاس رو بیخیال ،بریم چشمه قلعه صفا

.دیگه به این قسمت داستان فکر نمی کنی نه،اره حقته باید بکشی

تو این مدت اونقدر یه جا بشین و در س بخون که راه رفتن یادت بره

بی خوابی بکش تا ادم بشی

هر چند که ادم شدن تو کارت نیست ،الان ۶ترمه که داری این کار رو میکنی

 اخه چقدر الافی ،چقدر تو خوابگاه مسخره بازی در اوردن تا کی

!!!!!.انگار که نه انگارسال بعد امتحان ارشد داری ادم شو دیگه

!!!!!!!!!!!!!!!اح هر چی خوشی کردیم پرید ،داش

واسه تمام دوستانی که توی این دوران به میدون میرن ارزوی موفقیت دارم

:کوچیک شما

 raha

دوشنبه چهارم خرداد 1388  توسط raha  |

 

عشق تلخ

سلام به همه دوستان گل گلم

ممنون که به ما افتخار می دهید

.این بار می خواهم داستان عشق بهترین دوستم رو واستون تعریف کنم

داستان عشق دوست جگر سوخته عاشق دربه در که زمانی ارزش عشق رو درک کرد که دیگه خیلی دیر شده بود

ما سال سوم دبیرستان بودیم که رضا(دوستم) گفت که یه دختری از روستای خودمون براش پیغام داده که دوسش داره ابتدای کار این رضای ما باور نکرد و زیر بار نرفت اما دختره دست بردار نبود خلاصه به هر زحمتی بود مخ این دوست ما رو زد که با هم رابطه داشته باشن به عنوان یه دوستتا شاید این جوری یه کاری بکنه خلاصه یه مدتی به همین منوال گذشت تا این که رضا باز هم زد زیر همه چی و گفت که من اصلا دوست ندارم از همین هم میترسد

می ترسید که به دختره دل ببنده بعد از یه چند وقتی که از هم جدا شدن دید که نه انگار توی دلش یه خبرهایی هست و انگار که دلش واسش تنگ شده خلاصه به هر صورتی بود باز هم کونتاکشون برقرار شد اما این بار دیگه هر دوشون مایل بودن اما رضای قصه ما باز هم زیاد نرفته بود توی عمق

که باز هم زد زیر همه چی دختر بیچاره هم که دیگه راهی واسش نمونده بود به ما زنگ زد که مامانم گوشی رو جواب داد و بعد از بازپرسی و پیچوندن مامان ما به ما رسید اون سال من میخواستم کنکور امتحان بدم و اونم گفت که میخوام ازش کمک بگیرم که راضی شد

به هر صورت به ما گفت که برم با اون صحبت کنم و راضیش کنم که با اون اشتی کنه من هم که از جریان رضا با خبر بودم بهش گفتم که اون جوابش همونه که بهتون گفت اما باز هم اصرار کرد که این یه بار رو هم بگم و ما قبول کردیم من که میدونستم رضا واسه چی با اون صحبت نمیکنه اون به این دلیل دورش رو

... خط کشیده بودکه

در ادامه مطلب 


ادامه مطلب

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388  توسط raha  |

 

تفاوت بالا با پایین روی کره خاکی

سلام دوستان
امیدوارم هر کجا که هستید همیشه پایدار وسر بلند باشید
خیلی وقت بود میخواستم اپ کنم اما مطلب خاصی به ذهنم نمیرسید
امروزه به هر وبی سر بزنی یا از عشق میگن یا از جدایی به ندرت هم از وصال
من می خاستم این بار یه مطلبی متفاوت بنویسم 

 که دیشب جور شد البته با یه کم ناراحتی

حتما بخونید ونظر بدید  مطمین باشید که ضرر نمیکنید از خوندن این مطلب وببینیدکه

.از کدوم دسته هستید


دیشب ما به همراه یکی از دوستان رفته بودیم بیمارستان به عیادت یه پیرمرد
که تو پای اون یه کم خون مردگی ایجاد شده بود و به حمدالله دیگه خوب شده بود
اون پیرمرد من رو نمیشناخت و من هم اون رو اولین بار بود که میدیدم از اقوام دوستم بود
زمانی که به دیدنش رفتیم خیلی خوشحال شد  پیرمرد خیلی مهربون و زجر کشیده ای بود
از صورتش میشد این رو فهمید مو ها ی سر و صورتش سفید یه دست بود خیلی زیبا
وقتی که فهمید من توی این شهر دانشجو هستم بیشتر خوشحال شد و گفت که حتما باید
من یه بار برم خونشون خلاصه داشتیم صحبت میکردیم که
یه باره
داماد و دخترش اومدن دخترش فرهنگی بود و شوهرش هم فوق داشت اما دیگه نپرسیدم
که توی چه رشته ای داماده همین که وارد شد و بعد از حال و احوال پرسی
نه گذاشت ونه برداشت
:گفت که

 .مگه من نگفتم برو قطعش کن و خودت رو راحت کن
اون جا بود که من کوپ کردم اول میخواستم جوابش رو بدم ولی جلوی خودم رو گرفتم
.هیچی نگفتم

.هرچند بعدا پشیمون شدم و با خودم گفتم که ای کاش جوابس رو میدادم

 حالا به فرض یه ادم تحصیل کرده اومده بود عیادت مریض
پیرمرد به محض این که این حرف رو شنید وا رفت
دیگه هیچی نگفت روحیه اون کشید پایین
اقا داماد نه یه بار نه دوبار پشت سر هم هی تکرار میکرد

(...اره باید پات رو .اره باید )
دختر پیرمرده هم هیچی نگفت ماشاالله انگار که نه انگار  باباش بود
فکر کنم اصلا تو فکر این چیزا نبود
من دیشب تفاوت بین زجر کشیده با کاخ نشین رو فهمیدم
فهمیدم که بعضی از ادمها که فقط ادعای خوب بودن رو میکنند چقدر بی رحم هستند
فقط اسم خدا رو میارن و اصلا از خدا هیچ ترسی ندارند
...اون باید به جای روحیه دادن وامیدوار کردن پیرمرد

 خدا میدونه با دل پیرمرد چیکار کرد
وقتی اقا داماد میخواست تشریف ببره
پیرمرد نگاهش کرد و گفت
.اگه به خاطر این پام بمیرم باز اون رو قطع نمیکنم
بعدش هم ما برگشتیم خوابگاه اما درب و داغون تا اخرای شب همش به اون فکر

.میکردم

حالا دوستان شما قضاوت کنید من حق داشتم اون جوری ناراحت بشم یانه
این رو هم بگم اقا داماد اینقدر پست ومقامش بالا بود که بتونه واسه اون هر کاری بکنه
.اقا داماد هیچی اون دخترش چی اون که پیر مرد بزرگش کرده بود

:خدایا

.چی میتونم بگم

جمعه چهارم اردیبهشت 1388  توسط raha  |

 

برگ زرد

ارد بزرگ :

شکایتی برگ زرد از درخت ندارد چون می داند راه دیگری جزء جدایی نیست راهی که هر ادمی نیز روزی به ان می رسد

پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط raha  |

 

پندهای زیبا

جبران خلیل جبران : شما دل به یار خود بسپارید ولی نه برای نگه داری ان

                      .زیرا فقط گرمی زندگی است که میتواند دل ها را حفظ کند

.لافونتن : قلب زن پرتگاهی است که عمقش را نمیتوان تخمین زد

.بایرون : افخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون

.بردون : با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما میشد 

 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط raha  |

 

پند های زیبا

.کریستف مارلو : مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی

.کامپ پل : چشمان زیبای اشکبار از لبخند زیباتر است

.فردریش نیچه : ایا برده هستی؟ پس دوست نتوانی بود

             .ایا خودکامه هستی؟ پس دوستی نتوانی کرد

در زن دیر زمانی است که برده ای وخودکامه ای نهان گشته انداز این رو

.زن را توان دوستی نیست او عشق را میشناسد وبس

.ارد بزرگ : بی گمان اولین بار اخرین بار نخواهد بود

کالوس کاستاندا :هیچ چیز عوض نمیشود شما دیدتان را عوض کنید

                      . رمز کار این است

سی فوستر : همین قدر که برای بدست اوردن ارزوئی اراده کنیم

                 .یک گام بلند در راه نیل بدان بر داشته ایم

            

      تقدیم به کسانی که در حادثه عشق ایستاده سوختند

 

پنجشنبه بیستم فروردین 1388  توسط raha  |

 

پرواز بیاموز

3Jokes Love (5) 

همیشه رفتن رسیدن نیست

ولی برای رسیدن باید رفت

دربن بست هم راه اسمان باز است

... پرواز بیاموز

(شریعتی)

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387  توسط raha  |

 

لحظه های بی کسی

سلام خدا

خدای مهربون قلب های با صفا

 اهای خدای خورشید و ماه ستاره های خوشکل اسمونا

خدای هر چی عاشقه

هر کی دلش گرو شقایقیه

خدای لحظه های بی کسی

اهای همدم شکسته دل

اهای سنگ صبور غصه ها

اره دوباره من همون دیوونه گم کرده راه

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط raha  |

 

گل من

3Jokes Love (1) 

از خدا خواستم که اشک رو از چشمام نگیره

تا هر وقت که اسم تو از یادم میره

چشمام ببارن و دلم اتیش بگیره

 که گل اسمت تو وجودم

غنچه کنه و هرگز نمیره

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط raha  |

 

عشق...عشق...عشق

3Jokes 28

:عشق...عشق...عشق

یعنی ارمیدن " چشمها بسته با دل گل رو چیدن

:عشق...عشق...عشق

یعنی رهایی "   بی تو زندگی نداره صفایی

: تو ... تو ... تو

یعنی گل باغ" کردی دل ما رو زه دوری داغ

:من... من... من

یعنی بلبل مرده " که فقط غصه خورده

:غم... غم... غم

یعنی همراه من" ستاره شبهای سیاه من

:غریبه...غروب...غربت

یعنی سلام بدون لکنت"هنوز دلم نکرده به اون نگاهت عادت

:غروب...غروب...غروب

یعنی پایان راه" اخرش نکردی به ما یه نگاه

:غربت...غربت...غربت

یعنی جدایی" خدایا کی میدهی به ما نوید رهایی

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط raha  |

 

عشق

3Jokes 21

 :عشق

یعنی دویدن

دویدن اما هرگز نرسیدن

دیدن پایان راه اما هرگز نچشیدن

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387  توسط raha  |

 

تو ندیدی

 

ندیدی من چه بی صدا رفتم

                           رفتم ازبی وفایی

                            شکستم

رفتم تا چشماتو از یاد ببرم

                 هر چی گفتی

                           هر چی گفتم

همه رو به دست باد بسپرم

                            

                            

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

سیب سرخ

                                                     

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید ورفت

                                                         عاشقی های مرا باور نکرد.

                                                         عاقبت بر عشق من خندید ورفت.

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

                                                         با غم هجرش مدارا میکنم.

                                                          گر چه بر زخمم نمک پاشید و رفت.

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

خداحافظ

خدا حافظ

           خداحافظ

برای تو چه اسان است

ولی قلب

          قلب من از این واژه لرزان است

خدا حافظ برای تو شگون داشت

برای من غم صد اسمون داشت

برای من که محتاج تو بودم

شکست

           و حسرت

                       و  درد

                                و جنون داشت

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

چه خوشبختند انهایی که هر روز میتوانند

چشمان قشنگ تو را ببینند

نمیدانم اتش دوست داشتنت مرا خواهد سوزاند؟

نمیدانم تو خاکسترم را بر باد خواهی داد یا  نه ؟

ولی حتی هنگامی که باد ارام گرد خاکسترم را روی خاک گسترد

باز هم در ان خاکستر این جمله نقش میبندد که:

                دوستت دارم

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

سرگذشت سه تفنگدار

 

              

                                روح الله          جواد         محمد

چه زود می گذرد انگار همین دیروز بود(۳۰شهریور۸۵)

اری از این روز بود که زندگی ما برگ تازه ای خورد زمانی که با یک دنیا امید و ارزو وارد دانشگاه شدیم

بعد از چند ماه انتظار کشیدن

دوست ندارم اولین پلان ورودم رو یا ورودمون رو تشریح کنم چون یه کم بیشتر از خیلی تلخ بود

سه تفنگ دار شامل گروه سه نفره ای بود به نام های محمد صالح "جواد وخودم(روح الله(رها)) که من وجواد با هم هم شهری بودیم که از سالها قبل همدیگر رو     می شناختیم یا بهتر بگم فامیل و همسایه که از خوش شانسی یه جا قبول شدیم.

که پس از ورودمون با محمد اشنا شدیم صمیمیت ما ان قدر زیاد شد که برای هم مثل سه داداش شدیم

و معروف شدیم به سه تفنگدار که حضرات میگفتند عقد شما سه نفر رو توی اسمونا بستن

۳ تا ادم متفاوت که در قید و بند هیچ چیز و هیچ کس نبودیم فقط به فکر خوش گذرونی وشاد بودن طوری که ترم۱و۲ دانشگاه جزء خاطره انگیز ترین سالهای عمر هر سه ما محسوب میشه به قدری بی خیال همه چیز شدیم که بهمون میگفتن ...

واقعا چه زود گذشت ما ورودیان اول این رشته بودیم دانشگاه شهرکرد تازه اون سال (۸۵)بود که این رشته  رو می گرفت و کلاسهای اون توی دانشکده هنر فارسون برگزار میشد دیگه خودتون تصور کنید که چی شد هنر در کنار فقه وحقوق "ابتدای ورودمون که با مخالفت دانشجویان هنری روبه رو شدیم (چشمتون روز بد نبینه)یه جو خیلی عجیبی به وجود اومده بود(یا اوردن)

واسه ما که غریب بودیم و اولین ورودی سخت بود اما واسه هنری ها خیلی سخت تر که به ما میگفتند {مهمانان امروز وصاحب خونه های فردا }

دیگه کاری بود که شده بود نه تقصیر ما بود نه تقصیر دانشجویان هنری

ما که بی خیال بودیم چون که اونا دانشجو بودن ما هم همین جور

اگه اونا درس خوندن ماها شاید از اونا بیشتر خونده بودیم اما کار سرنوشت بود. ما کم کم با بچه های هنری رابطمون خوب  شده بود چون که تقریبا مثل خودشون بودیم از لحاظ رفتار

و انگار که نه انگار ما خدایی نکرده فقه وحقوق میخونیم بگم که ما سه نفر 

هیچ کدوم علاقه ای به این رشته نداشتیم اما به هر صورت ادامه دادیم تا حالا که ترم۵ هستیم وداریم میریم ترم۶

خلاصه سال اول ما هم رشته ای ها رو چلوندن توی یه اتاق که راحت تر باشیم و از سرو صدای ساز وتنبک در امان باشیم توی اون اتاق هم واسه ما سه نفر سخت بودو هم واسه بقیه چون ما تا صبح بیدار میموندیم وبقیه میخواستن درس بخونن و بخوابن .

اما ترم ۳ خدا رو شکر جدا شدیم ورفتیم توی یه اتاق ۴ نفره که هم ماراحت شدیم هم بقیه

اگه ما سه نفر همدیگه رو نداشتیم توی این شهر (ای دریغا شهر ...)حتمادیوونه میشدیم .خب هم کلاسی های خوبمون رو هم فراموش نکنیم همکلاسی های عزیزتر از جونمون

 همکلاسی هایی که جزء خودشون به کس دیگه ای فکر نمیکردند همکلاسی هایی که وقتی به یکی سلام میکردی یا بااون چند کلمه حرف میزدی توی خوابگاه اون بدبخت رو سوژه قرار میدادن

طوری که دفعه بد اگه نگاش میکردی از ترس میمرد و وقتی به طرفش میرفتی فرار میکرد البته همشون این خصلت خوب رو نداشتن  یه چند نفری بیش نبودند چی بگم" نگم بهتره"اما امیدوارم که یه روز بفهمن که با احساسات مردم چیکار میکردند .

...بهتره یه کم  از اردوهامون  واستون بگم 


ادامه مطلب

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

کمک کن

کمک کن کمک کن بستری از گل بسازیم

برای خواب معصومانه عشق

کمک کن بستری از گل بسازییم

برای کوچ شب هنگام وحشت

کمک کن با تن هم پل بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه

برای خواب ابریشم بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه

برای زخم شب مرحم بسازیم

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  توسط raha  |

 

اشعاری از فروغ فرخزاد

 

                                    

 

 

وداع

 

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل


ادامه مطلب

شنبه هفتم دی 1387  توسط raha  |

 

ان چیزی که عیان است

لعنت به عشق و عاشقی

سه شنبه سوم دی 1387  توسط raha  |

 

اشک

 















سه شنبه سوم دی 1387  توسط raha  |

 

عشق

می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم
او رفت و تنها ماند
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو
...گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد

...گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش

...گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است
...گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنياپر شده... از عشقهای زود
...گفت: عشق دروغی بیش نیست

سه شنبه سوم دی 1387  توسط raha  |

 

شکست پلی برای پیروزی

شکستها همیشه شکست نیستند

 بلکه در مواقعی فقط ظاهرا شکست اند

 اما در باطن یه جور پیروزى به حساب می آیند ،

 اینها همون شکستهائى هستند که باعث بیدارى انسان مى‏شوند

 و پرده‏هاى غرور و غفلت را مى‏درند

و نقطه عطفى در زندگى انسان محسوب مى‏شوند .

سه شنبه سوم دی 1387  توسط raha  |

 

روزی به هم میرسیم

فریادهای تنهاییم را جز باد کسی نشنیده است

اکنون در فریادهاییم

تو را صدامی زنم

در کوچه ی دلت قدم میزنم وهوایش را بارانی میکنم

شب را به مهمانی چشمانت می آورم

تامرا همراه ستارگان شب بپذیری

سه شنبه سوم دی 1387  توسط raha  |

 

پشیمانی

 

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

دوشنبه دوم دی 1387  توسط raha  |

 

ترک شیرازی

 

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را به

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

   حافظ

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پارا

اگر کس چیز می بخشد ز ملک خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخار ا را

          صائب اصفهانی

اگر ان ترک شیرازی به دست ارد دل ما را

به خال هندویش بخشم همه روح و همه جان را

اگر کس چیز می بخشدبسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر ودست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر ان ترک شیرازی که شور افکنده دل ها را 

     شهریار

                  

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  توسط raha  |

 

 



سلام دوستان من روح الله(raha) هستم.
این وب رو برای زنده نگه داشتن خاطرات
دوران دانشجویی درست کردم و اون رو
تقدیم میکنم به تمام همکلاسی های گلم
من جمله دو تفنگدار دیگه(جواد.محمد).
گرچه
هرگز، یادآوری خاطرات خوش گذشته
برایم خوش آیند نیست
زیرا، دوباره تکرار نخواهند شد
وقتی به زندگی ات می نگری
و به عمر رفته ا ت
شاید به تعداداندک
بتوانی این خاطرات زیبا را بشمری
...

roholah_karami@yahoo.com

 

 

آخرین سفر
خواب
نصیحت سنایی
؟؟؟؟؟؟؟
وداع
اعتراف نامه
عشق تلخ
تفاوت بالا با پایین روی کره خاکی
برگ زرد
پندهای زیبا

 

بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387

 

 

محمد جون(تفنگ دار)
طلوع گل یاس
کوچه باغ یادها
بهار اشعار(سهیلا خانوم)
من...تنهایی...تاریکی
تنها ماه مي داند و رود
ياس آبي
شبدر چهار پری در انتظار چیده شدن است
بهترین سیاست: صداقت
از پشت شیشه های مُشجر
خلوت رازناک
معجزه ي خاموش
روزها(تارا)
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
زندگی نامه شعرا
هم قسم( سحر زیبا)
هستی
ستاره’ سهیل (ثنای عزیز)
عاشق گم شده(سه فرشته)
رهسپار عشق
عاشقی از جهنم
××××ایل بزرگ بختیاری××××
♥ღ•.•عقشولانه♥ღ•.•(پریا جون)
مهشید خانومی
ازجسم خاک تا سیب تلخ
خاکی
سرنوشت
۩۞ღ•.•تورامن چشم درراهمღ•.• ۩۞۩
عاشقونه**LOVE**(نیلوفر مهربون)
دنیا(یه خوشبخت)
شاپرک رنگین
تنها (فاطمه وعطارد مهربون)
قفس غم
JUST LOVE ME
دیوونه دوست دارم(تروبچه)
تنهایی(مانی)
بارانی تر از بهار
●઼~ღدلتنگی های یه دخترک ●઼~ღ
تنهایی غم وسکوت شب(غریبه اشنا)
هیوا
عشق(نیلوفر)
با جدایی دنیا به اخر نمیرسه(شکوفه خانوم)
تمام فوت ها را شمع كن
جنون واژه ها(ملیحه)
محمد(موبایل)
باتومن بهارم

 

 

RSS 2.0


کدهای موزیک وبلاگ