|
سلام با مراما
(سلام لوتیا(شماهایی که همیشه به یاداین حقیربودید و سری به این کلبه سوخته میزنید
امیدوارم همیشه خوبه خوبه خوب باشین همیشه که حتما هستین
اما من امشب نه زیاد حالم خوب نی
امشب شب اخر اقامتگاه ما اندرون خوابگاهه تکوتنها که نه اما حدودا ۷یا۸ نفرهستیم همه با رو بندیلها رو جمع کرده و پریدن اما هنوز عطر وجودشون سرو صدا هاشون توی گوش خوابگاه هست
اما خوابگاه بوی غریبی میده ادم حس خفگی بهش دست میده انگارتوی زندون نشستی اگرچه عصری با دوتا داداشا رفتیم پارک و جاتون خالی اخرین قلیون این شهر رو با یه کم تنباکوی غصه دودکردیم اما باز هم افاقه نکرد هنوزهمون حال و هوا وجودداره
امروز اخرین امتحان بود که فکر کنم اساسی گند زدم حقوق اساسی بود
همیشه از اخرین امتحان و اخرین شب خوابگاه بدم میومد اخرین امتحان دیگه حس خوندن نیست ادم همش به فکر رفتنه تازه هر سال زودتر از بقیه تموم میکردیم اما امسال جزءاخریها شدیم شب اخر هم ادم اصلا خوابش نمیبره به هر طرف که نگاه میکنی یاد یکی از بچه ها می افتی و دلت زار میزنه
ما سه نفر طبق رسم همیشگی یه شب بعد از اخرین امتحان خوابگاه میمونیم و روزش هم به پارک میریم زیر درخت توت همون درختی که توی این سه سال همیشه زیراون مینشستیم میشینیم و یه مرور کلی میزنیم به عمر بر باد رفتمون
امروز واسه اخرین بارتوی خیابون جلوی دانشکده قدم زدیم به یاد و افتخار تمام اون روزهایی که با بچه ها طول اون رو طی میکردیم چه با خنده و چه با غصه و چه با امید این که یکی رو ببینیم یکی رو نه هر کسی
چندروزپیش ترم بالایها جشن فارق التحصیلی داشتن نبودین ببینید که چطوری ابرها کم اوردن
ما اولش فقط میخندیدیم اما اخرهاش ما رو هم اب برد بادیدن داش مهرداد مون کسی که سه سال با هم بودیم با هم میگفتیم میخندیدیم حالا داشت میرفت کوله بارش بردوش چشمهایش پرخروش پرخروش که چه عرض کنم
حواسش به ما نبود یه باره از پشت پنجره چشمش به ماافتاد اومدبیرون توچشماش پر از ابر بود به محض دیدنش یه باره چشمام فوران کرد اصلانمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم قلبم داشت میسوخت دستم رو گرفت صدای قلبش رو میشد از تو چشماش هم دید داشت اتیش میگرفت دستش خیلی داغ بود خیلی، داش مهرداد امیدوارم همیشه شاد و سر سبز باشی زیر سایه حق بدون همیشه به یادت هستیم ممکنه کسی رو که باهاش خندیدیم فراموش کنیم اما کسسی رو که براش گریه کردیم رو هرگز
عزیزدلم حامد هم امروز عصری رفت واسه شیراز چقدر سرد اصلا نفهمیدم که چطوری شدیادمه سال قبل موقع رفتن حال و هوای دیگه ای داشتیم حامدجون الان دارم نبودت رو حس میکنم با مرام خیلی میخوامت
خلاصه همه رفتند کسی با ما نموندش ما هم میریم فردا صبح کوله بارم خیلی سنگین شده امسال موندم که چطوری باید ببرمشون شاید خیلی هاشون رو گذاشتم
همین جا و رفتم اما بایدخیلی چیزها رو با خودم ببرم بی وفایی رو تنهایی رو یاد طرف رو همین یکی بسه واسه تابستون،فکر کنم تا اخرنتونم با همین هم کنار بیام
امسال سال بدی بود خیلی بدجور تموم شد بد اینقدر بد که دیگه حسی واسه اشک ریختن نیست (گل که بودهیچی سبزه رو هم اوردن زدن کنارش)ما خودمون داشتیم می سوختیم که اخباری هم به گوش رسید از بد قولی... فقط دوست دارم زودتر برم از اینجا
فرار کنم هر چندمیدونم بعد ازچندروز دلتنگ میشم اما باید رفت باید از اینجا دوربشم از این دیر خرابات
باید برم و سرخودم رو گرم کنم به کار تا شاید یه کم ارومتر بشم تابستون میرم سر کار شاید کمتر بتونم بیام و اپ کنم اما حتما سری میزنم به خاطراتی که هر روز گرد اشک روشون میشینه
شما عشقی ها رو هم فراموش نمیکنم امیدوارم که شما هم ما رو به دست باد نسپرید
فدای هر چی ادم با مرامه
میخواهم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
میخواهم به پابوسی باران برم اسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
اینقدر ائینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
چشمی ابی تر از ائینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
     
|