|
  
روح الله جواد محمد 
چه زود می گذرد انگار همین دیروز بود(۳۰شهریور۸۵)
اری از این روز بود که زندگی ما برگ تازه ای خورد زمانی که با یک دنیا امید و ارزو وارد دانشگاه شدیم
بعد از چند ماه انتظار کشیدن
دوست ندارم اولین پلان ورودم رو یا ورودمون رو تشریح کنم چون یه کم بیشتر از خیلی تلخ بود
سه تفنگ دار شامل گروه سه نفره ای بود به نام های محمد صالح "جواد وخودم(روح الله(رها)) که من وجواد با هم هم شهری بودیم که از سالها قبل همدیگر رو می شناختیم یا بهتر بگم فامیل و همسایه که از خوش شانسی یه جا قبول شدیم.
که پس از ورودمون با محمد اشنا شدیم صمیمیت ما ان قدر زیاد شد که برای هم مثل سه داداش شدیم
و معروف شدیم به سه تفنگدار که حضرات میگفتند عقد شما سه نفر رو توی اسمونا بستن
۳ تا ادم متفاوت که در قید و بند هیچ چیز و هیچ کس نبودیم فقط به فکر خوش گذرونی وشاد بودن طوری که ترم۱و۲ دانشگاه جزء خاطره انگیز ترین سالهای عمر هر سه ما محسوب میشه به قدری بی خیال همه چیز شدیم که بهمون میگفتن ...
واقعا چه زود گذشت ما ورودیان اول این رشته بودیم دانشگاه شهرکرد تازه اون سال (۸۵)بود که این رشته رو می گرفت و کلاسهای اون توی دانشکده هنر فارسون برگزار میشد دیگه خودتون تصور کنید که چی شد هنر در کنار فقه وحقوق "ابتدای ورودمون که با مخالفت دانشجویان هنری روبه رو شدیم (چشمتون روز بد نبینه)یه جو خیلی عجیبی به وجود اومده بود(یا اوردن)
واسه ما که غریب بودیم و اولین ورودی سخت بود اما واسه هنری ها خیلی سخت تر که به ما میگفتند {مهمانان امروز وصاحب خونه های فردا }
دیگه کاری بود که شده بود نه تقصیر ما بود نه تقصیر دانشجویان هنری
ما که بی خیال بودیم چون که اونا دانشجو بودن ما هم همین جور
اگه اونا درس خوندن ماها شاید از اونا بیشتر خونده بودیم اما کار سرنوشت بود. ما کم کم با بچه های هنری رابطمون خوب شده بود چون که تقریبا مثل خودشون بودیم از لحاظ رفتار
و انگار که نه انگار ما خدایی نکرده فقه وحقوق میخونیم بگم که ما سه نفر
هیچ کدوم علاقه ای به این رشته نداشتیم اما به هر صورت ادامه دادیم تا حالا که ترم۵ هستیم وداریم میریم ترم۶
خلاصه سال اول ما هم رشته ای ها رو چلوندن توی یه اتاق که راحت تر باشیم و از سرو صدای ساز وتنبک در امان باشیم توی اون اتاق هم واسه ما سه نفر سخت بودو هم واسه بقیه چون ما تا صبح بیدار میموندیم وبقیه میخواستن درس بخونن و بخوابن .
اما ترم ۳ خدا رو شکر جدا شدیم ورفتیم توی یه اتاق ۴ نفره که هم ماراحت شدیم هم بقیه
اگه ما سه نفر همدیگه رو نداشتیم توی این شهر (ای دریغا شهر ...)حتمادیوونه میشدیم .خب هم کلاسی های خوبمون رو هم فراموش نکنیم همکلاسی های عزیزتر از جونمون
همکلاسی هایی که جزء خودشون به کس دیگه ای فکر نمیکردند همکلاسی هایی که وقتی به یکی سلام میکردی یا بااون چند کلمه حرف میزدی توی خوابگاه اون بدبخت رو سوژه قرار میدادن
طوری که دفعه بد اگه نگاش میکردی از ترس میمرد و وقتی به طرفش میرفتی فرار میکرد البته همشون این خصلت خوب رو نداشتن یه چند نفری بیش نبودند چی بگم" نگم بهتره"اما امیدوارم که یه روز بفهمن که با احساسات مردم چیکار میکردند .
...بهتره یه کم از اردوهامون واستون بگم ادامه مطلب |